روی تختم نشسته ام باید،
اين نفسهاي آخرم باشد
وقتی از دست میروم شاید
نامه اي لای دفترم باشد
ناخوشم، مثل شعرهاي خودم
تلخم از بغضهاي تكراري
خاطراتي كه روز و شب شده اند
قرص هايي براي بيداري
تو كه گرمي به زندگي خودت
گريه هاي مرا نمي فهمي
به حضورت هنوز معتادم
تو ولي بي بهانه بي رحمي
بغض كردم، ولي نفهميدي
رفتٓنت حسِ خوبْ! خوبي نيست
مثل من جمعه باش! مي فهمي
عصر جمعه غروب خوبي نيست
من كه يك عمر در خودم بودم
سينه ام را به عشق آلودي
يك نفر عاشقانه پيرم كرد
كاش از اول نيامده بودي!
فكر كن! پشت هم دعا بكني
تا سرت روي شانه اش باشد
مي رود تا تمام خاطره ات
دو، سه خط ، عاشقانه اش باشد
فكر كن! آخرين نفسهايت
زير باران شبي رقم بخورد
عشق يعني كه رفته باشد و بعد
حالت از زندگي به هم بخورد
فكر كن! در شلوغيِ تهران
عصر پاييز... در به در باشي
شهر را با خودت قدم بزني
غرقِ روياي "يك نفر باشي"
مي نويسم، اگرچه چشمانم
تا ابد از نگاه تو مَستـَند
تو برو تا هميشه! راحت ياش
خاطراتت، مراقبم هستند
تعداد بازديد : 154
جمعه 05 آذر 1395 ساعت: 03:22
نویسنده: gtabax
نظرات(0)
لعنت به خوابهای بد و نادرستِ من
لعنت به چشمهای تو و قلب سُستِ من
لعنت به من ، به دوریِ رویای ساده ام
لعنت به بغض در به درِ بی اراده ام
لعنت به هر که با دلِ من راه آمده
لعنت به موی مشکیِ کوتاه آمده
لعنت به ترسِ لحظه ی دلبسته بودنم
لعنت به از زمین و زمان خسته بودنم
لعنت به حسِ امنیتِ شانه های تو
لعنت به صبر و طاقتِ دیوانه های تو
لعنت به این حقیقتِ مطلق نداشتن
لعنت به عاشقانگی و حق نداشتن
لعنت به اشتباه به احساس انتقام
لعنت به بوسه های غم انگیز ناتمام
لعنت به من به هر چه به آن بی علاقه ای
لعنت به من به من به منِ غیر واقعی
لعنت به جاده ها به اتوبان به اضطراب
لعنت به حس غرق شدن توی تخت خواب
لعنت به من که باز کنارم قدم زدی
لعنت به امشبی که نباید میامدی
تعداد بازديد : 143
جمعه 05 آذر 1395 ساعت: 03:22
نویسنده: gtabax
نظرات(0)
تقدیم به شما که بهترینید
آه دکتر! سرِ من درد بزرگی شده است
بره ی لعنتی ام عاشق گرگی شده است
سرد شد از تن من... دل به خیابان زد و رفت
گرگِ من بره نچنگیدهِ به باران زد و رفت...
آه دکتر! لبِ او «صبر و ثباتم» می داد
بوش «وقت سحر از غصه نجاتم» می داد!
آه دکتر! نفست گم شده باشد سخت است
نفست همدم مردم شده باشد... سخت است
آه دکتر! سرِ من درد بزرگی دارد
بره ام میل به بوسیدن گرگی دارد...
دکتر این بار برایم نمِ باران بنویس
دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس...
تعداد بازديد : 179
جمعه 05 آذر 1395 ساعت: 03:22
نویسنده: gtabax
نظرات(0)
حالا که جوان نیستم و بی شر و شورم
حالا که فرو ریخته دیوار غرورم
حالا که به اندازهی عمری گله دارم
ای کاش بیایی، بشوی سنگ صبورم
ای کاش بدانی که چه محتاج تو هستم
امروز که تنها شدم و از همه دورم
ویرانهی یک کاخ بزرگم که صد افسوس
پنهان شده از دیدِ همه، گنج حضورم
یک سایهی افتاده به خاکم که از این شهر
سرخورده و بیحاشیه در حال عبورم
چون شمع که بی چون و چرا سوخته باشم
توهین شده انگار به صد جای شعورم
پروانه کنارم بپر امروز که فردا
امّید ندارم نه به گرما، نه به نورم
ای کاش بیایی که تو را سیر ببینم
حرفی بزنی کاش، که فردا کر و کورم
تا هستم و هستی لبِ دیوارِ حیاتم
جولان بدهی کاش که فردا لبِ گورم..
تعداد بازديد : 139
جمعه 05 آذر 1395 ساعت: 03:22
نویسنده: gtabax
نظرات(0)




















